جوان، خانواده، برنامه ریزی برای آینده
|
.jpg)
|
|
حجه الاسلام کشکولی
|
بسم الله الرحمن الرحیم. و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون * و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم و الوانکم ان فی ذلک لایات للعالمین* و من ایاته منامکم بالیل و النهار و بقائکم من فضله ان فی ذلک لایات لقوم یسمعون* و من آیاته یریکم البرق خوفا و طمعا و ینزل من السماء ماء و فیحی الارض بعد موتها ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون* و من آیاته ان یرسل الریاح مبشرات و لیذیقکم من رحمته و لتجری الفلک و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون.
ما در قرآن 11 آیه داریم که با کلمه نورانی «و من آیاته» شروع می شود. هفت تا از این آیات درسوره مبارکه روم است. چه زمانی بسیار تاکید شده این سوره تلاوت شود؟ آن شب 23 ماه رمضان است. آن شبی که اوج ترقی انسان، اوج کمال انسان است و شب نزول قرآن است. وقتی قرآن نازل می شود انسان صاعد می شود، بالا می رود. یعنی قرآن به صورت صامت پایین می آید و به صورت ناطق بالا می رود. در شب بیست سوم آیاتی که می خوانید هفت تا از آن با «و من آیاته» شروع می شود از آن هفت آیه پنج آیه پیام دارد که من پیام های آن را برای شما خواندم. برای توجه بیشتر یکبار دیگر پیام ها را تکرار می کنم 1- ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون 2- ان فی ذلک لایات للعالمین 3- ان فی ذلک لایات لقوم یسمعون 4- ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون 5- و لعلکم تشکرون
اولین پیامش تفکر، دومین پیامش تعلم، سومین پیامش تسمع، چهارمین پیامش تعقل و پنجمین پیامش تشکر است. شما بفرمایید آیا ارتباطی بین این پنج پیام هست یا نیست. از تفکر شروع می شود و به تشکر ختم می شود. یعنی بین این پنج پیام و آن کسی که دارد شب قدر این پیام ها را بالا می فرستد و آن کسی که این پیام ها را پایین می فرستد و قدر و قیمت انسانی نسبت و ارتباطی هست یا نه. اولین گام در ترقی کدامست؟ و چگونه عمل کنیم که بفهمیم که درست حرکت کرده ایم؟ یعنی ملاک سنجش هر عمل چیست؟ اگر خوب عنایت کنید و اهل قرآن و تفسیر قرآن بوده باشید. کسانی که تفسیر نمونه را زحمت کشیده و نوشتند، آنها می گویند ما برای رسیدن به توحید پنچ مرحله نیاز داریم. این پنج مرحله همین پنج پیامی است که در سوره روم بیان شده است. یعنی استارت ورود به حقایق، تفکر است. اینکه بحث جمع شما تفکر دینی است یک بحث بسیار مبارکی است چرا؟ چون اولین گام برای هر انسانی گام فکر وتفکر است. خب ما وقتی فکر کردیم چه اتفاقی می افتد؟ قرآن می فرماید عالِم می شود چون فکر موجب می شود مجهولات من تبدیل به معلومات گردد. شعاع معلوماتم هر چه وسیع ترمی گردد شعاع مجهولاتم بیشتر می شود. هر چه شعاع مجهولات آدم بیشتر می شود دیدش نسبت به عالم وسیع تر می شود.
از آقای بزرگواری یک مساله ای را سوال کردند و گفت بلد نیستم گفتند تو که بلد نیستی چرا عمامه گذاشتی گفت به اندازه علمم عمامه پیچیده ام. آن وقتی که اهل علم شدیم یاد می گیریم گوش شنوا پیدا کنیم. یعنی تو خط «فبشر عباد الذین یسمعون القول و یتبعون احسنه» می افتیم. امام کاظم(ع) به هشام بن الحکم فرمودند کار تو باید انتخاب احسن باشد. در قول، احسن را انتخاب کن در فعل، احسن را انتخاب کن در خلق، احسن را انتخاب کن. بشنو آنگاه بپذیر. مرحله سوم استماع است. لذا کسی آمد خدمت امام صادق(ع) گفت و من یک سوال دارم و آن اینکه به من بگویید زرنگ ترین آدم ها کیست؟ حضرت فرمودند کسی که دو تا گوش و یک زبان دارد. دو برابر می شنود یک برابر می گوید. ظواهر را می شنود ولی باطن را می گوید. سخن چون از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. منتها خدای متعال قوه چشایی را در گوش انسان قرار نداد در زبان انسان قرار دارد یعنی هر چه را می خواهی بشنوی لازم نیست بچشی اما هر چه را می خواهی بگویی لازم است بچشی. شنیدن تو یک حالت بیشتر ندارد. اما گفتن تو چهار حالت دارد. یا تلخ است یا شیرین است یا تند است یا شور. مواظب باش شیرینش را بگو و تلخ و شور و تندش را احتراز کن و نگو. یعنی دو برابرش را بشنو از آن یک برابر که می خواهی بگویی یک چهارمش را انتخاب کن، شیرینش را انتخاب کن. خب این زرنگ ترین آدمهاست. این می شود گوش شنوا.
اما چهارمین مرحله و آن تعقل است. وقتی گوش شنوا آمد انسان عاقل می شود. یک سوال داخل پرانتز از شما بپرسم و آن سوال این است که فرق تعقل و تفکر در مرحله اول و چهارم چیست؟ وقتی معنای تعقل و تفکر را دانستیم تفاوت بین آنها را به خوبی تشخیص می دهیم. تفکر یعنی چه؟ یعنی پیدا کردن مجهول از معلوم. تعقل یعنی درک کلی از جزئی. در تفکر جایی برای درک کلی نیست. ما معلومات خود را یک طرف می گذاریم و مجهولات خود را از معلومات بدست می آوریم. اما در تعقل به دنبال حکم کلی هستیم و دیگر جزئیات به عنوان جزئیات برای ما حائز اهمیت نیست. آنجاها که ما بیشتر ملاک و مبنا به دست می آوریم آنجاها بیشتر سرمایه گذاری می کنیم. نگاه می کنیم می بینیم آسمان هفت تاست زمین هفت تاست. ما بین این زمین و آسمان هستیم. روح ما تعلق به آن بالا دارد و جسم ما تعلق به این پایین دارد و ما این وسط گرفتاریم. عقل ما به ما می گوید بلندپرواز باش، بلند همت باش. نفس ما به ما می گوید آقاجان همین جا را درک کن بالاتر از اینجا خبری نیست. اینجا بین نفس و عقل تعارض می شود. عقل حرکت می کند این نفس را زنجیر می کند، بدن را تنها می گذارد و خودش با روح شروع به حرکت کردن می کند. لذا اگر دقت کنید در نهج البلاغه، حضرت علی (ع) در خطبه متقین می فرمایند: « و لولا الاجل الذی کتب الله علیهم لم تستقر ارواحهم فی اجسادهم طرفه عین شوقا الی الثواب و خوفا من العقاب» اگر نبود یک مدت معینی که اهل تقوا بالاخره باید با این بدن می ساختند حاضر نبودند یک لحظه هم در این عالم خاکی بمانند. آخه می بینند هر چه هست آن بالاست و این پایین بمانند درگیر می شوند. خاک آدم را نگه می دارد می خواهند خودشان را به عالم بالا برسانند، دنبال آن قصه اند. وقتی اینطور شد تعقل به کار می افتد. لذا فرمود:«اول ما خلق الله العقل» اول چیزی که خدای متعال خلق کرد عقل بود بعد کم کم زیر مجموعه عقل را خلق کرد تا به خاک رسید. انسان را خلق کرد، حیوان را خلق کرد، نبات را خلق کرد، جماد را خلق کرد یعنی خاک و سنگ. بعد به این جمادها گفت که آقاجان شما باید خرج نبات شوید. یعنی تمام مواد داخل خاک بیاید داخل این درخت جمع شود و بالا بیاد. بعد جناب نبات باید خرج حیوان بشوی. جناب حیوان باید خرج انسان بشوی. جناب انسان بالاتر از خودت را ببین که باید خرج او بشوی. این سلسله مخروطی شکل دارد رو به بالا می آید. اون آدمی که عقلش را به کار می گیرد از اون جزئیات کم کم فاصله می گیرد می گیرد تا بشود یک موجود کلی. که کلی ترین موجود عالم خدای متعال است. چون اگر جزئی بود نیازی به لا اله الا الله گفتن نبود.الله کلی ترین مفهومی است که وجود دارد و مساوی با وجود است، وجود هم کلی ترین مفهومی است که وجود دارد. پس من و شما دنبال اون هستیم. مواظب باشیم راه را گم نکنیم.
بعد به مرحله پنجم یعنی تشکر می رسیم. تشکر یعنی چه؟ یعنی بگوییم الحمدالله رب العالمین؟ خیر، خیر این نیست. از امام سجاد(ع) سوال می کنیم یابن رسول الله یعنی چه؟ حضرت می فرمایند: تشکر یعنی هرچه به شما داده در مسیری که می خواهد به کارش ببندید. این تشکر می شود. چیزی از خودمون داریم یا به ما داده اند. اگر داده اند باید در همان مسیری که خواسته اند از اون استفاده کنیم.
خب حالا به پله اول برگردیم. پله اول شد تفکر. نقش ازدواج برای فعلیت دادن به تفکر چیست؟ یعنی تا الان عرایض بنده مقدمه بود. برای رسیدن به این بحث یعنی نقش ازدواج در فعلیت یافتن تفکر. یعنی اگر ازدواج دینی شد تفکر هم دینی می شود. اگر ازدواج مبنای صحیح پیدا کرد تفکر هم مبنای صحیح پیدا می کند. خب ما قاعدتا باید این مساله را دقت بیشتری به آن بکنیم یعنی مساله ازدواج و بعد بحث خانواده و کانون تربیتی آن. یک مقدمه دوم خیلی کوتاه برای این عرض کنم. ببینید شما پدر و مادرتون مخصوصا مادر از شما سوال می کنند برای فردا ظهر، غذا چی تهیه کنیم. شما فکری می کنید و می گویید میلم به برنج و قرمه سبزی است. مادر درست می کند فردا ظهر جلو شما می گذارند یک وعده میل کردید. شب که می رسد می گویید چی داریم مادر می گوید غذای ظهر یک مقداری باقی مانده است. شما جواب می دهید میل ندارم من که دلم نمی خواهد خودتان یک کاریش بکنید. چرا دلتان نمی خواهد چرا ظهر می خواستید و شب دلتان نمی خواهد. علتش این است که عرض می کنم. پروردگار عالم یک نیاز و یک میلی را در شما قرار داده بود. این نیاز باید رفع شود. رفع این نیاز در قالب میل خودش را نشان می دهد. مثلا میل شما به برنج قیمه قرمه سبزی تعلق گرفت آن میل باعث رفع نیاز شد وقتی ظهر نیازتان رفع شد شب نیازتان به آن نیست و به آن میل هم ندارید. لذا فرمود اگر می خواهی همیشه سالم باشی آن را که میل داری مصرف کن. آنی را که میل نداری اصلا مصرف نکن. لذا بزرگان می گویند اگر جایی رفتی میل نداشتی و تعارفت کردند برندار. چون اگر برداشتی برای وجودت مضر است. حالا این وسط اشتها چه کار می کند. اشتها استاندارد بین نیاز و میل را تعریف می کند . یعنی می آید مشخص می کند که این میل تا چه اندازه رفع نیاز می کند.
این مقدمه را داشته باشید و بیاییم در بحث ازدواج. انسان نیازمند آرامش است. نیازمند به مودت و محبت هم هست. نیازمند به جلب رحمت هم هست. این سه نیاز در وجود انسان موجود است. خداوند متعال میل جنسی را در وجود انسان به وجود آورد. این میل انسان را حرکت می دهد به سوی رفع آن نیاز. وقتی میل جنسی انسان را حرکت داد مثل میل به برنج قرمه سبزی که انسان را حرکت داد و انسان سیر شد اما انسان که برای سیر شدن برنج قورمه سبزی نخورد بلکه برای رفع نیازش آن را خورد. اینجا هم میل جنسی انسان را حرکت می دهد برای اینکه نیاز حقیقی و واقعی اش را برطرف کند. خب طبیعی است به جنس مخالف خودش ابراز علاقه می کند این ابراز علاقه موجب می شود آن سکونت و آرامشی که نیاز واقعی اش بود تامین شود. دیگر اینکه این احساس دوست داشتن یک کس دیگری غیر از خودش را، یک چیز دیگری غیر از خودش را، یعنی محبت یک مقداری از منطقه نفس پایش را بیرون بگذارد. من احساس کنم یک کس دیگری را باید دوست داشته باشم. و علاقه من مرا بکشد به که این میل را یک جوری نیازش را برطرف کنم. بله میل به جنس مخالف تامین شد در ازاش برای من آرامش را تامین کرد. یعنی دوستی را با او احساس می کنم. دو قالبیم و یک قلب. وقتی مساله به این شکلی که عرض کردم اتفاق افتاد. انسان در سایه ازدواج می بیند به مطلوب حقیقی اش رسید و دوستی اش تکمیل می شود. بعد علاقمند بود که یک کسی او را از زاویه پر لیوانش ببیند نه کمبودش. یک مثل محسوس برای شما می زنم. به این لیوان نگاه کنید. ممکن است دو جور تفسیر کنید. بعضی ممکن است بگویید نصفه دارد و برخی بگویید نصفه ندارد. مسلم شما دوست دارید به او نصفه پری که دارید دیگران نگاه کنند خب دیگران هم دوست دارند نصفه پرلیوان شان را شما ببینند. این نگاه رحمت می شود. خب وقتی نگاهی هم سراغ من و شما آمد یک نصفه از ناحیه من یک نصفه از ناحیه زن، این ها تکمیل کننده نیمه های هم، تکمیل کنننده نصفه نفس هم می شوند. وقتی این اتفاق افتاد اینها یکی می شوند دیگر دو تا نیستند. این است که انسان احساس می کند در مقوله ازدواج سه حقیقت وجود دارد. 1) آرامش و سکونت 2) مودت ودوستی 3) رحمت. وقتی انسان به این سه چیز رسید قرآن چقدر زیبا بیان می کند و می فرماید: «ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون» در این سه مطلب آیاتی است برای آنانی که اهل تفکرند. و آنانی که اهل این هستند که گمشده و مجهولشان را پیدا کنند. آفرین به کسی که دراین مسیر قرار می گیرد و مجهول خودش را پیدا می کند. حالا یک کلمه سوال است که عرضم با پاسخ دادن به آن تمام می شود. به نظر شما بزرگترین مجهول انسان چیست؟ بزرگترین مجهول انسان خدای متعال است لذا ما آمده ایم تا آن را پیدا کنیم. خودش هم در حدیث قدسی فرمود «کنت کنزا مخفیا» من یک گنج مخفی بودم «احببت ان اعرف» دوست داشتم شناخته شوم «خلقتک یابن آدم» شما فرزندان آدم را خلق کردم «لکی اعرف» تا من را بشناسید. پس ما دنبال شناخت او بودیم. دنبال پیدا کردن او بودیم. ازدواج کردیم تا او را پیدا کنیم. پس چرا دنبال کمد و ماشین و یخچال و موبایل و منزل رفتیم. توی اینها می شد او را پیدا کنیم. توی خاک می شد او را پیدا کنیم. پس بعضی از مردم آدرس و مسیر را اشتباه رفتند. در اتوبانی که خدای متعال برایشان قرار داده بود حرکت نکردند. پیامبر عظیم الشان فرمود: دنبال جمال نباش دنبال مال هم نباش دنبال دین باش اگر دین آمد مال و جمال هم می آید. اما اگر مال و جمال بود ودین نبود بعد از اینکه دین رفت آنها هم از دست می رود. لذا کسی که اهل تفکر است مسیری را که دستش خالی بشود طی نمی کند. خب این عرایض مقدماتی حقیر بود.
1) هدف از ازدواج و تشکیل خانواده چیست؟
تفکر اولین پله ترقی دینی و ازدواج یکی از عناصر تشکیل دهنده تفکراست و آن عنصر متناسب بانیاز انسان به سه مطلب شد 1) سکونت و آرامش 2) محبت و مودت 3) رحمت و آنچه که داریم ببینند نه آنچه که نداریم بگویند. بلکه زندگی را با کمالاتش ببینند. یک مثال بزنم تا بحثم از حالت فنی پایین تر بیاید. حضرت عیسی با حواریون از مکانی در حال گذر بودند به یک سگ مرده رسیدند. حواریون جلوی بینی ها را گرفتند و گفتند چه بوی بدی می دهد حضرت عیسی گفتند چه دندانهایی سفید قشنگی دارد بعد فرمودند چرا مثل مگس روی کمبودها می نشینید مثل زنبور عسل روی گلها بنشینید اگر انسان زنبور عسل وار روی گلها نشست عسل تولید می کند، عسل شفاست «من کل داء» برای هر دردی. هدف از ادواج دست یافتن به این سه هدف عمده است. می گویند ازدواج شتری است که در خانه همه خوابیده است چون انسان نیازمند تفکر بود خدای متعال در او میلی را قرار داد که از آن گریزان نیست حتما باید برای این میل را پاسخ صحیح پیدا کند و جالب این است که اگر راه دفع این میل را یک امر غیر شرعی قرار داد به هیچکدام از این سه هدف دست پیدا نمی کند. یعنی به جای اینکه آرامش پیدا کند اضطراب پیدا می کند به جای این که مودت و محبت پیدا کند غضب و ناراحتی پیدا می کند به جای اینکه کمال ببیند نقص می بیند. لذا نوع افرادی که از مسیر غیر شرعی دفع نیاز جنسی خود را می کنند انسانهای افسرده، شکست خورده و بی هدف هستند و نتیجه کار آنها به ناکجا آباد می رسد.
2) مقصود از دین چیست؟ چگونه می توانیم فردی دیندار است و او را به عنوان یک همسر انتخاب کرد؟
سوال خوبی شد. ببینید خدای متعال در بهشت چند درجه دارد؟ جواب این است که به تعداد این آیات قرآن خدای متعال در بهشت درجه دارد. به من و شما قیامت می فرماید «اقرأ» بخوان و بالا برو. پس ملاک ترقی ما قرآن شد. از کجا ما بفهمیم کسی دیندار است دیندار یعنی کسی که با عملش بالا می رود و تکامل پیدا می کند. از اینجا بفهمیم که آیا عملش آیه دارد. عمل شما امروز آیه داشت آیه اش را برای شما خواندم که «فبشر عباد الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه». ما که از اینجا رفتیم بیرون در تاکسی، رسیدیم منزل، شب رفتم میهمانی فردا رفتیم بازار. سوال این است که این جلسات و رفت و آمدهای ما آیا آیه دارد. اگر داشت ما دینداریم. لذا در جلسه ای عرض کردم که اگر از خانم بزرگواری این سوال بپرسید که خانم موهایتان یک کمی از جلو یک قدری از پشت سر بیرون است. لباس شما یک مقدار زنندگی دارد و حرکت تان هم در جامعه تحریک کننده است. شما می توانید از قرآن آیه ای تلاوت کنید که عمل شما را توجیه کند. قطعا این خانم در 6636 آیه هیچ آیه ای پیدا نمی کند. اما آن بزرگواری که چادر روی سرش گذاشته، وجودش را محفوظ دانسته وقتی داخل جامعه می آید این وجود حفظ می شود در خانواده در جلسات عمومی حفظ می شود این کارش 12 آیه دارد این می شود دیندار. آن آقایی که وقتی دنبال کسب و کار می رود تجارت را از روی رضایت طرفینی بر می گزیند و دنبال رزق حلال می رود کارش آیه پیدا می کند اما آن کسی که دنبال ربا یا خوردن آن باشد کارش آیه ندارد و از اینجا می شود فهمید طرف دیندار هست یا دیندار نیست؟
حالا ممکن است که سوال کنید که در برخورد اولیه چه کنیم. یک کلمه آقاجان من یک انسان شما هم یک انسان و می خواهیم زیر یک سقف زندگی کنیم فصل الخطاب چی باشد. اگر فصل الخطاب قرآن شد که به صورت صامت پایین می آید یا اهل البیت که به صورت ناطق بالا می روندد این دو فصل الخطاب، فصل الخطاب خوبی است اما اگر شد دایی جون، مادربزرگ، عموجون، آقاجان هر چی گفت بدونید این اسمش دینداری نیست این اسمش می شود خانواده تباری، پدرسالاری و از این مقوله ها که شما می دانید. بنده یک نکته از خودم عرض کنم شاید برای شما مفید باشد. روزهای اول ازدواج بود به خانم گفتم اگر یک وقتی حرفی بین ما شد به نظر شما حرف شما یا حرف من. ایشان رفت توی فکر که چه بگوید. تا توی فکر رفت گفتم من یک نظری بدهم. گفت بگو. گفتم نه حرف مرد نه حرف زن، حرف حق. نه مردسالاری نه زن سالاری بلکه حق سالاری. اگر حرف من با حق جور درآمد من موفق شدم اگر حرف شما جور درآمد شما موفق شدید. و هنر زوجین در خانه این است که با هم منطبق شوند. وقتی با هم منطبق شدند دیگر حرفشان دو تا نیست و وقتی یکی شد دیگر نزاعی پیش نمی آید بلکه مکمل همدیگر هستند و آنقدر به صورت مکمل عمل می کنند که خودشان به هم می گویند که خداوند نجار نیست اما در و تخته را خوب به هم انداخته. این حرف یعنی چه؟ یعنی هر نقصی که در وجود خانم هست نقطه کمالی اش در وجود آقاست وهر نقصی که در وجود آقا هست نقطه کمالی اش در وجود خانم هست. این دو تا برای اینکه یکدیگر را کامل کنند زیر یک سقف کنار هم جمع می شوند. وقتی بنای آنها این شد که به کمال یکدیگر کنند یکی می شوند چرا؟ چون کمال مطلق یکی بیشتر نیست.
حالا یک داستان شیرین برای شما بگویم. یکی از اساتید می فرمود روز اول ازدواج بود و ما هم خوانسار بودیم. از منزل برای مدرسه بیرون آمدیم. حاج خانم گفت چی بپزم. حالا هم روز اول آشپزی حاج خانم بود. ما گفتیم برنج قیمه بپز. از مدرسه برگشتیم و ظهر نماز را خواندیم. حاج خانم هم سفره را با آب و تابی پهن کردند. برنج ها که چه عرض کنم شفته شده اند، قیمه ها هم شور شده. خوردم و هیچی نگفتم. چرا؟ چون از هفت تا معصوم یک مطلب را یاد گرفته بودم که «واجعل نفسک میزان بینک و بین غیرک» نفست را میزان قرار داده بین خودت و برادرت، بین خودت وهمکارت، بین خودت و همسرت، بین خودت و همسایه. هر چه برای خودت نمی پسندی برای طرفت هم نپسند. یک لحظه گفتم خودم را جای همسرم می گذارم روز اول می خواسته غذا بپزه نه پیمانه آب برنج دستش بوده نه پیمانه نمک گوشت. عیبی ندارد من هم اگر روز اولم بود همینطور بود. انتظارم دارم طرفم بخورد و هیچی نگه. خب منم هیچی نمی گویم. خوردم و هیچی نگفتم. فردا صبح می خواستم بیایم بیرون گفت چی بپزم. گفتم برنج قیمه. گفت دیروز نخوردی گفتم چرا. گفت برنج ها شفته نشده بود؟ گفتم چرا قیمه ها شور نشده بود؟ گفتم چرا. گفت پس چرا امروز می گویی دوباره بپزم. گفتم دیروز روز اول بود و پیمانه آب و نمک دست شما نبود. من خودم را به جای شما گذاشتم امروز هر دو تا پیمانه دست شما آمده است، امروز شما می پزی خوب هم می پزی. این مطلب توی نفس این خانم کمال تاثیر را گذاشت و از آن به بعد دیگر قرار نشد من را به صورت ناقص ببیند دقیقاً او هم خودش را به جای من می گذاشت. اگر یک روز به من لیستی می داد و ده قلم در آن نوشته شده و ظهر پنج قلمش را گرفته بودم. خودش را به جای من می گذاشت و می گفت اگر من به جای او بودم و پنج قلم گرفته بودم دوست نداشتم چیزی به من بگوید من هم چیزی به او نمی گویم. لذا زندگی ما روز به روز برای ما شیرین تر شد. هم من نگفتم و هم او به من نگفت.
3) در ازدواج تقدیر اثری دارد یا عقل باید حاکم باشد؟
خوب است اول من معنای قضا و قدر را برای شما بگویم و بعد جایگاه عقل را در قضا و قدر بگویم. آمدن شما در برنامه تفکر دینی قدر بود نقل و انتقال این مطالب قضای این مطالب است. رفتن داخل آب قدر است و خیس شدن قضاست. خوردن نمک قدر و چشیدن شوری قضاست. رفتن توی آتش قدر و سوختن قضاست. وقتی ما می خواهیم وارد یک کاری بشویم به عواقبش فکر می کنیم یا نه. خوب همین فکر زمینه تعقل است. جالب برای شما بگویم هرون الرشید در حال عبور بود به یک خیمه رسید که روی آن نوشته بودند پند فروشی. صدا کرد که صاحب خیمه کیست؟ چند بار صدا کرد و یک مقداری معطل شد و دوباره صاحب خیمه را صدا کرد ناگهان دید بهلول سرش را از خیمه بیرون آورد و گفت چی کار داری؟ گفت صاحب خیمه توئی؟ پند فروشی باز کرده ای گفت: دیدم یکی ماست فروشی یکی خرما فروشی یک گوشت فروشی باز کرده دیدم من هم دیدم پند دارم لذا پندفروشی باز کردم. گفت حالا پندها چه قیمتی است گفت از یک درهمی تا صد درهمی دارم. گفت یک دانه صد درهمی بیار. گفت نسیه نداریم گفت خب این هم صد درهم. بهلول رفت داخل خیمه و مدتی طول کشید. بهلول را چندبار صدا کرد. بهلول آمد و گفت چی شده، چی کاری داری. هارون گفت دیر کردی. گفت آخه من رفتم جای درهمها را درست کنم بعد پند را برات بیاورم. گفت کجا درست کردی؟ گفت دادم به فقرا و حالا پند را برات آوردم. گفت چی؟ بهلول گفت این ظرف را بگیر هر چه خواستی مصرف کنی توی این ظرف بریز و مصرف کن. هرون گفت این ظرف چه خصوصیتی دارد. بهلول گفت به ته ظرف نگاه کن. هرون دید ته ظرف نوشته هر کاری که می خواهی بکنی در عاقبت آن اندیشه کن. ظرف را گرفت. پسر هرون الرشید به طبیب هرون گفت مثل اینکه پدر ما مردنی نیست می شود تمامش کنی. پزشک گفت چیزی هم توی آن است. گفت هست. آمد و به هرون گفت انگار رنگ پریده، مثل اینکه رنگت زرد شده. هرون گفت نه مشکلی ندارم. نبض هرون را گفت نه وضع بدتر از آن چیزی بود که من فکر می کردم. هر چه هرون گفت چیزی ام نیست گفت نه من طبیبم تشخیص می دهم تو ملتفت نیستی. باید خونت را آزمایش کنم. پزشک تصمیم داشت با همان ابزار آزمایش وخون گیری هرون را مسموم کند. هرون آستین ها را بالا زد و پزشک اسباب و ابزارها را آورد. هرون گفت خب آقای طبیب حالا که می خواهی خون مرا آزمایش کنی می خواهی آن را کجا آزمایش کنی. گفت من فکر این را نکرده بودم. گفت خوب داخل این ظرف بریز. تا توی آن ظرف نگاه کرد دید نوشته هر کاری که می خواهی بکنی در عاقبت آن اندیشه کن گفت: هرون تو هیچیت نیست تو سالمی. هرون گفت چطور شد تا حالا من مریض بودم و می خواستی خونم را آزمایش کنی حالا می گویی که من مریض نیستم. گفت راستش این ظرف را که دیدم نوشته هر کاری خواستی بکنی اندیشه کن. من دیدم من می خواهم به دستور پسرت تو را بکشم بعد از تو اولین کسی که حاکم می شود پسر توست و اولین کسی را که می کشد من هستم. می گوید کسی که به پدر ما رحم نکرد به ما هم رحم نمی کند. لذا تعقل من اقتضا می کرد که اینکار را انجام ندهم. لذا نقش عقل در یک امر مهمی مثل ازدواج بر کسی پوشیده نیست.
لذا مرحوم مطهری(ره) می فرمودند اول استشاره، استشاره. بعد اگر به یک دو راهی رسیدید که نمی دانید کدام راه را انتخاب کنید آنوقت نوبت به استخاره می رسد. اما استخاره هم حجت شرعی نیست. اگر استخاره کردید بد آمد انجام بدهید مشکلی نیست اگر استخاره کردید خوب آمد و شما انجام ندادید باز مشکلی نیست. یک علامت است یک نشانه است. ممکن است این نشانه در طول مسیر حفظ شود ممکن است نشانه تغییر کند.
4-آنهایی که مشکل ازدواج دارند چه تکلیفی دارند؟ سن مناسب ازدواج چند سالگی است؟
قرآن فرموده آنهایی که نمی توانند ازدواج کنند عفت را پیشه خود سازند. یک عده هستند مشکل فقر دارند اینها ازدواج کنند غنی می شوند. جوانی خدمت نبی مکرم اسلام آمد و گفت فقیرم. فرمودند ازدواج کرده ای گفت: نه فرمود برو ازدواج کن. جوان گفت من می گویم فقیرم شما می فرمایید برو ازدواج کن. فرمودند مگر آیه قرآن نخوانده ای! گفت کدام آیه؟ فرمودند: «و انکح العیال ما منکم و الصالحین من عبادکم و عمائکم ان یکون فقراء یغنهم الله من فضل و الله واسع علیم» جوان رفت ازدواج کرد بعد از دو ماه پیامبر ایشان را دید و از اوضاع زندگی اش سراغ گرفت گفت الحمدالله خوب شد. فرمودند این عمل به قرآن است. بعد ازاین آیه قرآن می فرماید ممکن است عده ای باشند که مشکل شان مشکل فقر نباشد یک سری مسائل دیگر باشد. اینها باید عفت را پیشه کنند تا بتوانند با عاقبتی به خیر در آن وقتی که برایشان مقرر شده ازدواج کنند. اما سن ازدواج کی است؟ ازدواج متصف مکروه، مستحب، حرام و واجب می شود. ازدواج کی واجب می شود. آن وقتی که انسان به جهت نداشتن همسر به حرام قطعی بیفتد. آن وقت ازدواج واجب می شود. حالا در آب وهواهای مختلف، در فرهنگ های مختلف، خانواده های مختلف ملاک ها متفاوت می شود. مثلا سرزمینی که آب و هوای آن گرم است این مطلب خود را جور دیگری نشان می دهد و در نقاط سردسیر به شکل دیگر. بنابراین باید دقت به این مساله خواهران و برادران محترم داشته باشند. معمولا پیامبر(ص) می فرمودند وقتی که به میوه به درخت می رسد ماندن آن به درخت کار صحیحی نیست. چون مقاومتش اندک اندک کم می شود و از درخت فرو می افتد و خوراک موجودات ذره بینی داخل خاک می شود. وقتی به سنی رسیدید که احساس کردید که از نظر عقلی، شرعی و جنسی بالغ هستید و اگر همسر مناسب نداشته باشید ممکن است به حرام بیافتید به نظر می رسد اگر کفو مناسبی درخانه شما را زد بقیه مطالب قابل اغماض بلکه قابل اعتنا در اینکه در مسیر زندگی تغییر می کند و اوضاع از اینکه هست بیشتر می شود.
5- تا چه میزان به مادیات اهمیت بدهیم؟ به عبارت دیگر چگونه عمل کنیم که هم در دنیا به خوشبختی برسیم هم به کمال معنوی برسیم؟
ما در اسلام چیزی به عنوان تعارض میان دنیا و آخرت نداریم. انسان وقتی پا به عرصه ایمان گذاشت یاد می گیرد از دنیایش بهترین استفاده را برای رسیدن به آخرتش داشته باشد. لذا مسائل اقتصادی و مادی مسائلی نیست که در تعارض با مسائل آخرتی و کمال دینی باشد بلکه اینها در راستای هم هستند و با هم جذب و انجذب دارند. اگر مسائل مادی هدف شد انسان از مسائل دینی قطعاً می افتد. اما اگر مسائل دینی و آخرتی هدف شد قطعا انسان ها از دنیایی که در اطرافشان هست استفاده شان را می برند و به نتیجه هم می رسند. وقتی از پدر و مادرهایتان سوال کنید که موقع ازدواج چی داشتید ازدواج کردید؟ خواهند گفت هیچی نداشتیم اما کم کم خدا لطف کرد به یک زندگی مناسبی از لحاظ مادی رسیدیم. این لطفی است که حق تعالی به پدر و مادر شما داشته به شما هم دارد. منتهی مثل اینکه پدر و مادر شما این لطف را فراموش کرده اند. کی شروع کرده اند کجا شروع کردند. چند سال اصلا خانه ای نداشتند حالا از داماد خانه و شغل مستقل می خواهند. این به نظر چیز صحیحی نیست. اگر یک جوان متدینی پیدا شد بقیه اش سهل است. خدا رحمت کند علامه آقا محمد تقی مجلسی پدر آقا محمدباقر مجلسی را. یک جوانی از مازندران آمده بود سر درس هم خوب مطلب را می گیرد. علامه گفت آقا صالح باش کارت دارم. طلبه ها که رفتند به آقاصالح گفتند همسر دارید. گفت نه. گفتند مایل به ازدواج هستی؟ گفت بله. هیچی دیگر نگفتند و به منزل رفتند. دخترشان عالمه فقیه و متدینه بود. به دخترشان گفتند: یک همسر برای شما پیدا کردم که تنها عیب دارد گفت بابا عبیش چیست؟ گفت فقیر است. گفت بابا این عیب نیست من حاضرم. کم کم این آقای ملاصالح به مرتبه ای رسید که داشت جا پای علامه مجلسی می گذاشت. یک خاطره ای از مقام معظم رهبری برای شما عرض کنم که تعدادی از مسئولین مملکتی نیز حضور داشتند. فرمودند که آقایان شما کدامیک دختر دارید. من یک جوانی را سراغ دارم که متدین اما فقیر است. آقای حداد عادل دستش را بلند کرد و گفت می شود داماد را معرفی کنید. فرمودند پسر خودم. آقا این اهل جلسه انگشت به دهن ماندند که عجب چطور شد. مقام معظم رهبری با دامادها و آقازاده هایشان شرط کردند که وارد کار اقتصادی نشوید. شما هم خیلی در پیچ و خم مادیات نروید تا ان شاء الله به آن مقصد اصلی برسیم.
6- شما شکل واجب ازدواج را فرمودید اما مستحب و حرام آن را بیان نکردید؟
فی حد نفسه ازدواج امری مستحب است برای اینکه انسان بتواند به آن اهداف بلند خودش برسید اما بعضی وقتها این ازدواج حرام می شود. آنجایی که ازدواج مسلمان با غیرمسلمان صورت بگیرد. البته اگر دو تایی آنها کافر باشد و زن مسلمان بشود استمرار پیدا می کند اما اگر مرد کافر باشد و زن مسلمان حرام است. ازدواج مکروه هم با کسانی است که معلوم نیست خیلی طهارت مولد داشته باشند.
کلام آخر...
یک جمله را برای آنها که ازدواج کرده اند این جمله خیلی موثر است. خانمها آمدند خدمت پیامبر(ص) که یا رسول الله آیه نازل شده است که « ولا تحسبن الذین یقتلون فی سبیل الله امواتا»(گمان مبرید اینها که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه آنها زنده اند و نزد پرودگار خود روزی می خورند) ما از جنگ محرومیم پس این آیه شامل حال ما نیست. حضرت فرمودند جنگ شما توی یک جبهه دیگر است جهاد شما جای دیگر است. میدان شما توی منزل است وقتی شما خوب همسرداری کنید مشغول این آیه قرآن واقع می شوید یعنی اگر یک بانون مکرمه ای توی منزل خوب شوهرداری کرد توی این منزل با این حالت از دنیا رفت او را شهیده می نویسند و در طول این زمان او را مجاهده می نویسند در طول این زمان او در حال مجاهدت بوده است. اگر خدای ناخواسته از خدمت همسرش بازایستاد او را اسیره می نویسند کما اینکه انسان در میدان جنگ نیز یا مجاهد است یا شهید یا اسیر.